فقیر

نویسنده : HaDis سه شنبه 11 مهر 1391 08:29 ب.ظ  •   

روزی یک مرد ثروتمند , پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند .

آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر , مرد از پسرش پرسید : نظرت درباره مسفرتمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ...

پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد : فکرکنم .

پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه , یک سگ داریم و آنها 4 تا .

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است .

در پایان حرف های پسر , زبان مرد بند آمده بود ,

پسر اضافه کرد :

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم ...



آخرین ویرایش: - -


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات