داستان کوتاه

نویسنده : Maedeh M سه شنبه 11 مهر 1391 07:06 ب.ظ  •   


یک خانم ۴۵ ساله که یک حمله ی قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند فرشته ی مرگ را دید و پرسید:

… آیا وقت من تمام است؟

فرشته ی مرگ( همون عزرائیل خودمون) گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید .

زن بسیار خوشحال شد و از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.
پس خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت
جراحی زیبایی بینی، لب، و چانه
تخلیهء چربیها (لیپو ساکشن)
جراحی پلاستیک سینه ها و جمع و جور کردن شکم .
کاشت مو و سفید کردن دندان

بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.
هنگام گذشتن از عرض خیابان در راه منزل ناگهان بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .



وقتی با فرشته مرگ روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من ۴۳ سال دیگه فرصت دارم.
چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

فرشته مرگ جواب داد : اِاِاِا شماییییییید. ای وااای ببخشید… 


آخرین ویرایش: - -

هر روز من سر کلاس!

نویسنده : Maedeh M سه شنبه 11 مهر 1391 06:47 ب.ظ  •   

slump.jpg


آخرین ویرایش: سه شنبه 11 مهر 1391 07:17 ب.ظ

faghat lotfan bala naiariiid!

نویسنده : Maedeh M سه شنبه 11 مهر 1391 06:34 ب.ظ  •   

دوتا مردشور بودن هر جنازه‌ای میاوردن شکمشو وا‌ میکردن غذا هاشو میخوردن
یه روز شکم یکیو واز می‌کنن توش ماکارونی‌ بود، مرده شوره به رفیقش میگه من نمیخوام تو بخور
رفیقش میگه چرا توکه ماکارونی‌ خیلی‌ دوس داشتی!!؟
میگه نمیخوام دیگه، رفیقشم همشو میخوره.
بعد که تموم می‌شه میگه میدونی چرا نخوردم ؟ رفیقش میگه چرا؟ میگه چون توش مو بود
اونم حالش به هم میخوره همه‌رو بالا میاره
بعد اون یکی‌ شروع می‌کنه به خوردن، رفیقش میگه نخور کثافت مگه نمی‌‌گی توش مو بود چندش
رفیقش میگه : دروغ گفتم ! خواستم ماکارونی گرم بشه بعد بخورم !!!!

آخرین ویرایش: - -


تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic